P : 23
BEYOND TIME
پارت بیستوسوم | یک بعدازظهر ساده
صبح روز بعد از شام، سرین هنوز درگیر اتفاقات شب گذشته بود.
نه به خاطر پرونده.
نه به خاطر خانواده.
به خاطر یک سؤال ساده که از دیشب در ذهنش مانده بود.
چرا وقتی جونگکوک گفت «هر دو»، قلبش آنطور تند زد؟
سرین جلوی آینه ایستاده بود و موهایش را مرتب میکرد.
ـ مسخرهست.
یکی از خدمتکارها از پشت در پرسید:
ـ بانو، کاری داشتید؟
ـ نه.
چند لحظه بعد، صدای کوبیدن در اصلی عمارت بلند شد.
سرین از اتاق بیرون آمد.
جونگکوک بود.
لباس رسمی همیشگیاش را پوشیده بود، اما این بار شمشیرش را همراه نداشت.
سرین از پلهها پایین آمد.
ـ اینجا چی کار میکنید؟
جونگکوک کمی مکث کرد.
ـ دیروز گفتم شاید روز دیگهای.
سرین ابرو بالا انداخت.
ـ برای چی؟
ـ برای اینکه بریم بیرون.
سرین چند ثانیه نگاهش کرد.
ـ بیرون؟
ـ اگر برنامهای ندارید.
سرین قصد داشت بگوید دارد.
اما نمیدانست چرا کلمه از دهانش بیرون نیامد.
ـ کجا؟
ـ خودم هم دقیقاً نمیدونم.
سرین خندید.
ـ خیلی دعوت جالبی بود.
جونگکوک لبخند کوچکی زد.
ـ میتونید قبول نکنید.
سرین به او نگاه کرد.
بعد برگشت.
ـ یک ساعت صبر کنید.
---
یک ساعت بعد، سرین دوباره از پلهها پایین آمد.
دامن بلندی پوشیده بود که هنگام راه رفتن آرام روی سنگهای کف کشیده میشد و موهای طلاییاش را نیمهباز گذاشته بود.
جونگکوک وقتی او را دید، برای لحظهای چیزی نگفت.
سرین متوجه شد.
ـ چیه؟
ـ هیچی.
ـ پس چرا نگاه میکنید؟
جونگکوک نگاهش را کنار برد.
ـ فکر نمیکردم بیاید.
سرین لبخند زد.
ـ من هم فکر نمیکردم شما واقعاً برگردید.
---
آنها با کالسکه تا شهر رفتند.
کوچههای قدیمی شلوغ بودند. صدای فروشندهها، چرخهای چوبی و رفتوآمد مردم در خیابان پیچیده بود.
سرین برخلاف همیشه که در عمارت آرام و محتاط بود، در شهر کاملاً متفاوت به نظر میرسید.
برای هر چیزی نظری داشت.
سر قیمت یک پارچه با فروشنده بحث کرد.
بعد جلوی یک کتابفروشی ایستاد.
ـ صبر کنید.
جونگکوک ایستاد.
سرین وارد مغازه شد.
چند دقیقه بعد با کتابی در دست بیرون آمد.
چند قدم جلوتر، کنار رودخانه نشستند.
هوا آرام بود.
سرین کف دستش را روی آب خنک زد.
ـ اینجا رو دوست دارم.
جونگکوک گفت:
ـ چرا؟
ـ چون اینجا کسی کاری با آدم نداره.
جونگکوک نگاهش کرد.
ـ شما از عمارت خسته شدید؟
سرین شانه بالا انداخت.
ـ گاهی.
بعد پرسید:
ـ شما چی؟
ـ از چی خستهاید؟
جونگکوک کمی فکر کرد.
ـ از اینکه همیشه باید بدونم قدم بعدی چیه.
سرین لبخند زد.
ـ و امروز؟
ـ امروز نمیدونم.
سرین به او نگاه کرد.
ـ خوبه.
چند لحظه هر دو ساکت ماندند.
نه سکوت سنگینی بود و نه معذبکننده.
فقط آرام بود.
سرین برای اولین بار متوجه شد کنار جونگکوک لازم نیست همیشه حواسش به حرفهایش باشد.
میتوانست خودش باشد.
و جونگکوک هم برای اولین بار فهمید چیزی که در سرین دوست دارد، فقط شجاعتش نیست.
او به طرز عجیبی دوست داشت وقتی سرین درباره چیزهای ساده با هیجان حرف میزد، فقط گوش کند.
عصر، وقتی به عمارت برگشتند، سرین پیش از پایین آمدن از کالسکه مکث کرد.
ـ امروز خوب بود.
جونگکوک نگاهش کرد.
ـ من هم همین فکر رو میکنم.
سرین پیاده شد.
چند قدم رفت، بعد برگشت.
ـ جونگکوک؟
ـ بله؟
ـ دفعهی بعد... من انتخاب میکنم کجا بریم.
جونگکوک لبخند زد.
ـ پس یعنی دفعهی بعدی هم وجود داره؟
سرین لبخند زد.
ـ شاید.
و وارد عمارت شد.
اما وقتی در پشت سرش بسته شد، برای چند ثانیه همانجا ایستاد.
دستش را روی قلبش گذاشت.
آرام گفت:
ـ وای...
این بار دیگر نمیتوانست خودش را گول بزند.
داشت از او خوشش میآمد.
جونگکوک تا وقتی کالسکه از عمارت روسّی دور نشده بود، چیزی نگفت.
اما وقتی به اتاق خودش برگشت، کت را روی صندلی انداخت و کنار پنجره ایستاد.
شهر مثل همیشه شلوغ بود.
ولی ذهن او جای دیگری بود.
به سرین فکر میکرد.
به خندههایش در کتابفروشی.
به وقتی که سر قیمت پارچه با فروشنده بحث کرده بود.
به همان لحظهای که کنار رودخانه گفته بود:
«اینجا رو دوست دارم.»
جونگکوک آهسته خندید.
ـ عجب دختری...
روی صندلی نشست.
قرار بود امروز فقط یک بعدازظهر ساده باشد.
اما چرا حالا دلش میخواست دوباره او را ببیند؟
چند لحظه دستش را روی سینهاش گذاشت.
قلبش آرام نمیزد.
ـ نه...
اخم کرد.
ـ این یکی دیگه چیه؟
او سالها فرمانده بود.
با خطر، جنگ و تصمیمهای سخت کنار آمده بود.
اما حالا یک دختر با چند ساعت قدم زدن در شهر توانسته بود نظم ذهنش را به هم بریزد.
جونگکوک سرش را به پشتی صندلی تکیه داد.
ـ ظاهراً قلب فرمانده هم گاهی خطا میزنه.
و برای اولین بار، خودش هم از این خطا ناراضی نبود
پارت بیستوسوم | یک بعدازظهر ساده
صبح روز بعد از شام، سرین هنوز درگیر اتفاقات شب گذشته بود.
نه به خاطر پرونده.
نه به خاطر خانواده.
به خاطر یک سؤال ساده که از دیشب در ذهنش مانده بود.
چرا وقتی جونگکوک گفت «هر دو»، قلبش آنطور تند زد؟
سرین جلوی آینه ایستاده بود و موهایش را مرتب میکرد.
ـ مسخرهست.
یکی از خدمتکارها از پشت در پرسید:
ـ بانو، کاری داشتید؟
ـ نه.
چند لحظه بعد، صدای کوبیدن در اصلی عمارت بلند شد.
سرین از اتاق بیرون آمد.
جونگکوک بود.
لباس رسمی همیشگیاش را پوشیده بود، اما این بار شمشیرش را همراه نداشت.
سرین از پلهها پایین آمد.
ـ اینجا چی کار میکنید؟
جونگکوک کمی مکث کرد.
ـ دیروز گفتم شاید روز دیگهای.
سرین ابرو بالا انداخت.
ـ برای چی؟
ـ برای اینکه بریم بیرون.
سرین چند ثانیه نگاهش کرد.
ـ بیرون؟
ـ اگر برنامهای ندارید.
سرین قصد داشت بگوید دارد.
اما نمیدانست چرا کلمه از دهانش بیرون نیامد.
ـ کجا؟
ـ خودم هم دقیقاً نمیدونم.
سرین خندید.
ـ خیلی دعوت جالبی بود.
جونگکوک لبخند کوچکی زد.
ـ میتونید قبول نکنید.
سرین به او نگاه کرد.
بعد برگشت.
ـ یک ساعت صبر کنید.
---
یک ساعت بعد، سرین دوباره از پلهها پایین آمد.
دامن بلندی پوشیده بود که هنگام راه رفتن آرام روی سنگهای کف کشیده میشد و موهای طلاییاش را نیمهباز گذاشته بود.
جونگکوک وقتی او را دید، برای لحظهای چیزی نگفت.
سرین متوجه شد.
ـ چیه؟
ـ هیچی.
ـ پس چرا نگاه میکنید؟
جونگکوک نگاهش را کنار برد.
ـ فکر نمیکردم بیاید.
سرین لبخند زد.
ـ من هم فکر نمیکردم شما واقعاً برگردید.
---
آنها با کالسکه تا شهر رفتند.
کوچههای قدیمی شلوغ بودند. صدای فروشندهها، چرخهای چوبی و رفتوآمد مردم در خیابان پیچیده بود.
سرین برخلاف همیشه که در عمارت آرام و محتاط بود، در شهر کاملاً متفاوت به نظر میرسید.
برای هر چیزی نظری داشت.
سر قیمت یک پارچه با فروشنده بحث کرد.
بعد جلوی یک کتابفروشی ایستاد.
ـ صبر کنید.
جونگکوک ایستاد.
سرین وارد مغازه شد.
چند دقیقه بعد با کتابی در دست بیرون آمد.
چند قدم جلوتر، کنار رودخانه نشستند.
هوا آرام بود.
سرین کف دستش را روی آب خنک زد.
ـ اینجا رو دوست دارم.
جونگکوک گفت:
ـ چرا؟
ـ چون اینجا کسی کاری با آدم نداره.
جونگکوک نگاهش کرد.
ـ شما از عمارت خسته شدید؟
سرین شانه بالا انداخت.
ـ گاهی.
بعد پرسید:
ـ شما چی؟
ـ از چی خستهاید؟
جونگکوک کمی فکر کرد.
ـ از اینکه همیشه باید بدونم قدم بعدی چیه.
سرین لبخند زد.
ـ و امروز؟
ـ امروز نمیدونم.
سرین به او نگاه کرد.
ـ خوبه.
چند لحظه هر دو ساکت ماندند.
نه سکوت سنگینی بود و نه معذبکننده.
فقط آرام بود.
سرین برای اولین بار متوجه شد کنار جونگکوک لازم نیست همیشه حواسش به حرفهایش باشد.
میتوانست خودش باشد.
و جونگکوک هم برای اولین بار فهمید چیزی که در سرین دوست دارد، فقط شجاعتش نیست.
او به طرز عجیبی دوست داشت وقتی سرین درباره چیزهای ساده با هیجان حرف میزد، فقط گوش کند.
عصر، وقتی به عمارت برگشتند، سرین پیش از پایین آمدن از کالسکه مکث کرد.
ـ امروز خوب بود.
جونگکوک نگاهش کرد.
ـ من هم همین فکر رو میکنم.
سرین پیاده شد.
چند قدم رفت، بعد برگشت.
ـ جونگکوک؟
ـ بله؟
ـ دفعهی بعد... من انتخاب میکنم کجا بریم.
جونگکوک لبخند زد.
ـ پس یعنی دفعهی بعدی هم وجود داره؟
سرین لبخند زد.
ـ شاید.
و وارد عمارت شد.
اما وقتی در پشت سرش بسته شد، برای چند ثانیه همانجا ایستاد.
دستش را روی قلبش گذاشت.
آرام گفت:
ـ وای...
این بار دیگر نمیتوانست خودش را گول بزند.
داشت از او خوشش میآمد.
جونگکوک تا وقتی کالسکه از عمارت روسّی دور نشده بود، چیزی نگفت.
اما وقتی به اتاق خودش برگشت، کت را روی صندلی انداخت و کنار پنجره ایستاد.
شهر مثل همیشه شلوغ بود.
ولی ذهن او جای دیگری بود.
به سرین فکر میکرد.
به خندههایش در کتابفروشی.
به وقتی که سر قیمت پارچه با فروشنده بحث کرده بود.
به همان لحظهای که کنار رودخانه گفته بود:
«اینجا رو دوست دارم.»
جونگکوک آهسته خندید.
ـ عجب دختری...
روی صندلی نشست.
قرار بود امروز فقط یک بعدازظهر ساده باشد.
اما چرا حالا دلش میخواست دوباره او را ببیند؟
چند لحظه دستش را روی سینهاش گذاشت.
قلبش آرام نمیزد.
ـ نه...
اخم کرد.
ـ این یکی دیگه چیه؟
او سالها فرمانده بود.
با خطر، جنگ و تصمیمهای سخت کنار آمده بود.
اما حالا یک دختر با چند ساعت قدم زدن در شهر توانسته بود نظم ذهنش را به هم بریزد.
جونگکوک سرش را به پشتی صندلی تکیه داد.
ـ ظاهراً قلب فرمانده هم گاهی خطا میزنه.
و برای اولین بار، خودش هم از این خطا ناراضی نبود
- ۱.۳k
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط